تبليغاتX
همه جوره
همه جوره
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط  |
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط  |

 

داستان عشق و دیوانگی

 

زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود.
فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

منبع

پیشاپیش عید نوروز بر ایرانیان مبارک

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم دی 1386 توسط  |

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

مولانا

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 توسط  |


از آن باده ندانم چون فنایم
از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم
دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی
زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه
شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم
بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا
میان جمله رندان‌های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی
تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد
که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می گفت
بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان
ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت
خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی کیی گفت
شمایم من شمایم من شمایم

مولانا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط  |

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست


سعدی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386 توسط  |
حکایت
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
 مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

- "پشت پنجره چه مي بيني؟"

- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 توسط  |

دو مرد ماهیگیر

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 توسط  |
سخنی از ملاصدرا
 
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
               اما به قدر فهم تو کوچک می شود
                           و به قدر نیاز تو فرود می آید
                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
                                   و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
   به شرط پاکی دل
      به شرط طهارت روح
        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
 
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط  |
سیرت پادشاه
سعدی
آورده اند که  انوشیروان  عادل در شکارگاهی  صید  کباب کرده  بود و نمک  نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند. گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نشود و دیه  خراب نشود.  گفتند :  این قدر چه خلل کند؟  گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید هرکس بدین درجه رسیده است.
اگر زباغ رعیت مَلک خورد  سیبی          برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد         زنند لشکریان  هزار مرغ  به سیخ
 
عبرت
هرگز از دور زمان ننالیدم وروی از گردش آسمان درهم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم ، به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمتِ حق تعالی  به جای  آوردم و بر بی کفشی  صبر کردم.
مرغ  بریان  به چشم  مردم سیر         کمتر از برگ ترّه برخوان است
            وان را  دستگا ه و قدرت  نیست         شلغم   پخته  مرغ    بریان است
جور استاد
معلم کُتابی را دیدم در دیار مغرب ترشروی، تلخ گفتار، بد خوی، مردم آزار، گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دو شیزه به دست جفای او گرفتار، نه زهرۀ خنده و نه یاری گفتار؛ گه عارض سیمین یکی را تپانچه زدی و گه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی. القصّه شنیدم که طرفی از خباثتِ نفس وی معلوم کردند، بزدند و براندند. پس آنگه مکتب وی به مصلحی دادند، پارسایی سلیم، نیک مرد، حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجبِ آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر به در رفت و معلم دومین را اخلاق مَلَکی دیدند، دیو یک یک شدند؛ به اعتماد حِلم او علم فراموش کردند؛ همچنین اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.
استادِ معلم  چو  بوَد   بی آزار           خرسک بازند کودکان در بازار
بعد از دو هفته در آن مسجد گذر کردم و معلم اولین را دیدم که دلخوش کرده بودند و به مقام خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحَول گفتم که دگر[باره] ابلیس را معلّم ملایکه چرا کردند! پیرمردی ظریفِ جهاندیده بشنید و بخندید و گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد          لوح سیمینش بر کنار نهاد
      بر سر آن لوح  نبشته به زر        جَورِ استاد  بِه  که مهر پدر
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط  |

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت

يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟

پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع

به شمردن کرد. بعد پرسيد: يک بستني ساده چند است؟

در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت

با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت .

پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستني ساده .

پيشخدمت بستني را آورد و دنبال کار خود رفت .

پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت .

وقتي پيشخدمت باز گشت از آنچه ديد شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالي

بستني،2 سکه 5 سنتي و 5 سکه يک سنتي گذاشته شده بود .

براي انعام پيشخدمت!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط  |
 وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود .
جكسون براون


· آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .
چيني


· اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .
شكسپير

· استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .
گوته

· بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .
فوخ


· عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
شكسپير

· از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ..............
گوته


· در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس : « از طرف كسيكه فكر ميكند تو بينظيري » .
براون

· عشق ما را ميكشد تا دوباره حياتمان ببخشد .
بوبن

· مردان آفريننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان .
رومن رولان

· جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .
مارک تواين


· نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .
گوته

· عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .
شكسپير

· لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم زيباست .
کريستيان بوبن

· نامه ، خاص ترين ياد بودی است که شخص از خود بجا می گذارد .
ناشناس


· سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست .
رنان


· هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده .
براون

· اميد با مرگ هم به گور نمی رود .
شيلر


· همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .
بوبن
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 توسط  |

ای    آن    که   نتیجه   چهار  و   هفتی

وز   هفت   و   چهار  دايم    اندر   تفتی

می خور  که   هزار   باره  بيش ات گفتم

باز   آمدنت   نيست   چو  رفتی ،   رفتی


شیخی  به  زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری  پــا  بستی

گفتا شیخا هر آن چه  گویی  هستم

آیا تو چنان  که  می  نمایی  هستی


 

در   گوش دلم   گفت   فلک    پنهانی

حکمی که قضا بود ز من  می دانی ؟

در گردش  خود  اگر مرا   دست بدی

خود  را   برهاندمی   ز   سرگردانی


 

 پيری     دیده      به     خانه     خماری

گفتم     نکنی     ز    رفتگان    اخباری

گفتا    می خور   که   همچو  ما  بسیاری

رفتند    و   کسی     باز    نیامد    باری


 

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی


جــز راه  قـلـنـدران  مـیخـانه   مـپوی

جز باده و جز سماع و جز یار  مجوی

بر کف  قدح  باده  و  بر دوش  سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی


تنگی  می لعل  خواهم  و  دیوانی

سد  رمقی  خواهد  و  نصف  نانی

وانگه من و تو  نشسته  در ویرانی

خوش تر بود آن ز ملکت  سلطانی


آنان  که   ز  پيش   رفته اند   ای  ساقی

در  خاک   غرور  خفته اند   ای   ساقی

رو   باده   خور  و  حقيقت  از من  بشنو

باد  است  هر  آن  چه  گفته اند ای ساقی


بر سنگ زدم دوش  سبوی   کاشی

سر مست بدم چو کردم اين  اوباشی

با من به  زبان  حال  می گفت  سبو

من چو تو بدم تو نيز چون من باشی


زان کوزه می که نيست دروی ضرری

پر  کن  قدحی  بخور به  من  ده  دگری

زان پيش تر ای پسر که  در  رهگذری

خاک  من  و  تو  کوزه  کند  کوزه گری


بر کوزه گری پرير کردم  گذری

از خاک همی نمود هر دم هنری

من ديدم اگر ندید هر بی  بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری


هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری

تا چند کنی بر گِل  مردم  خواری

انگشت  فریدون  و کف  کيخسرو

بر چراغ نهاده ای چه می پنداری


در کارگه کوزه گری کردم رای

بر  پله  چرخ  ديدم  استاد  بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله  پادشاه  و از  دست  گدای


گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی

ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟

به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب

نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی


 ای  دل  تو  به  ادراک معما  نرسی

در  نکته    زیرکان    دانا    نرسی

اینجا   به  مِی و جام  بهشتی  میساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی


هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری

دانی که چرا همی کند   نوحـه گری

یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری


هنگام  صبوح  ای  صنم  فرخ   پی

بر  ساز  ترانه  ای  و پیش  آور می

کافکند به خاک صد هزاران جم و کی

ايــن  آمــدن  تیر مه  و  رفتـن   دی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1385 توسط  |
يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است


از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئليو
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1385 توسط  |
شعر امروز ازسعدي مي باشد كه استاد محمد رضا شجريان در برنامه گل هاي 158 در دستگاه شور با آهنگ مرتضي ني داوود و تنظيم استاد فرامرز پايور اجرا نمودند.

 

شمع و پروانه
 
شبي يادُ دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمعُ گفت:
 
كه من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گريه و سوز و زاري چراست؟
 
بگفت:اي هوادار مسكين من
برفت انگبين يار شيرين من
 
چو شيريني از من به در مي رود
چو فرهادم آتش به سر مي رود
 
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي دويدش به رخساره زرد
 
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
 
ترا آتش عشق اگر پر سوخت
مرا بين كه از پايٌ تا سر بسوخت
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1385 توسط  |

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم

مولوی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385 توسط  |
وين داير: عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.
 
كاترين پاندر: عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامي كه عشق را به ديگران نبخشاييد، عشق نيست.
 
هنري دراموند: امتحان نهايي دين، دينداري نيست، محبت است. در زندگي به پس كه مي نگريد مي بينيد لحظه هاييكه به راستي زندگي كرده ايد، لحظه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد.
 
ديپاك چوپرا: همه انسانها مي بايست كشف كنند كه «عشق» نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينكه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه عاشق شدن خيالي شاعرانه نيست بلكه حالت طبيعي بشر است.
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام دی 1385 توسط  |

« براى شنيدن آيه مورد نظر بر روى شماره آيه كليك كنيد و براي مشاهده تفسير الميزان و نمونه بر روي آيه کليک کنيد »

سوره: سورة آل عمران آيات: 200 محل نزول: مدین

ِإِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ 116 مَثَلُ مَا يُنفِقُونَ فِي هِـذِهِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيهَا صِرٌّ أَصَابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلَـكِنْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ 117 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ 118 هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ 119 إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ 120 وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّىءُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ 121

 

ترجمه فارسي مکارم

(و نيز به ياد آور) زمانى را كه دو طايفه از شما تصميم گرفتند سستى نشان دهند (و از وسط راه بازگردند); و خداوند پشتيبان آنها بود (و به آنها كمك كرد كه از اين فكر بازگردند); و افراد باايمان، بايد تنها بر خدا توكل كنند! «122» خداوند شما را در «بدر» يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك، پيروز ساخت); در حالى كه شما (نسبت به آنها)، ناتوان بوديد پس، از خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن، مخالفت فرمان پيامبر نكنيد)، تا شكر نعمت او را بجا آورده باشيد! «123» در آن هنگام كه تو به مؤمنان مى‏گفتنى: «آيا كافى نيست كه پروردگارتان، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان، كه از آسمان فرود مى‏آيند، يارى كند؟!» «124» آرى، (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد، و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هراز نفر از فرشتگان، كه نشانه‏هايى با خود دارند، مدد خواهد داد! «125» ولى اينها را خداوند فقط بشارت، و براى اطمينان خاطر شما قرار داده; وگرنه، پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است! «126» (اين وعده را كه خدا به شما داده،) براى اين است كه قسمتى از پيكر لشكر كافران را قطع كند; يا آنها را با ذلت برگرداند; تا مايوس و نااميد، (به وطن خود) بازگردند «127» هيچ‏گونه اختيارى (در باره عفو كافران، يا مؤمنان فرارى از جنگ،) براى تو نيست; مگر اينكه (خدا) بخواهد آنها را ببخشد، يا مجازات كند; زيرا آنها ستمگرند «128» و آنچه در آسمانها و زمين است، از آن خداست هر كس را بخواهد (و شايسته بداند)، مى‏بخشد; و هر كس را بخواهد، مجازات مى‏كند; و خداوند آمرزنده مهربان است «129» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! ربا (و سود پول) را چند برابر نخوريد! از خدا بپرهيزيد، تا رستگار شويد! «130» و از آتشى بپرهيزيد كه براى كافران آماده شده است! «131» و خدا و پيامبر را اطاعت كنيد، تا مشمول رحمت شويد! «132»  

آیات امروز را می توانید از طریق این لینک هم مطالعه کنید

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر 1385 توسط  |

هر گز براي بهره مندي از خوشبختي ، امروز و فردا مكن. (آندره ژيد)

رمز پيروزي ، اراده است.( روبر تسون )

شكست تنها يك برداشت ذهني است.(دكتر شوارتز)

انسان ، آفريننده سرنوشت خويش است.(زرتشت)

در فرهنگ لغات خود شكست را تجربه معنا كن.( رابينز)

خوشبخت كسي است كه به يكي از دو چيز دسترسي داشته باشد:كتاب خوب يا دوستان اهل مطالعه.(ويكتور هوگو)

اگر كسي خوشبخت نيست تقصير از خود اوست زيرا خداوند همه را خوشبخت آفريده است.(ريد كنت)

سعادتمند كسي است كه در هجوم و مقابل مصائب خود نبازد.(پاسكال)

تحمل و بردباري بالاترين جسارت است.( پاستور)

هر روز براي مرد عاقل آغاز زندگي تازه اي است.(ديل كارنگي)

ازطرف سمیه خانم(گروه ترانه ها)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط  |
رمز موفقيت
 
 
وقتي چيزي را واقعاً دوست داري و برايش كار مي كني ، بايد تمام هم و غم خود را صرف انجام آن كار كني . به تلاش هايت « عشق » را اضافه كن و عشق موثر ، عشق سايه اي مزاحم بيش نيست و بدون عشق و تعهد هرگونه تلاشي بي فايده و وقت تلف كردن است .
 
از جان كنمت خدمت بي منت بي علت
دارم زتو صد منت كامشب بر ما باشي
 
« عطار »
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1385 توسط  |
 
 
 
 

خود را دوست بداريد

 

اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد." هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"
    
    دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد.

 
 
                    
    
شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.
 
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.  
 
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
 
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند
.
 
                       
 
زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها - همین امر آن را زیبا میسازد. ما هرگز به لحظه ای نمیتوانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند اینکه خودکشی کرده باشیم.
 
فردی که در زندان به سر میبرد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسانها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست.
 
 هیچ چیز زندگی قطعی نیست، طبیعت زندگی به غیر مطئمن بودن است و انسان هوشمند به خوبی میداند و شهامت پذیرش آن را دارد. آمادگی برای ماندن در حالت عدم قطعیت، اعتماد است. و این شگفتی بخشی از آزادی است
.
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1385 توسط  |
رمز موفقيت
 
 
آن هايي كه بتوانند هدف آرماني خود را از مسافت هاي دور به وضوح ببينند ، مطمئناً به آن هدف دست خواهند يافت . وقتي هدف ، به صورت واضح در معرض ديدتان قرار گيرد ، شما توسط نيرويي تقريباً توقف ناپذير به سوي آن كشيده خواهيد شد . در اصل وقتي هدف كاملاً روشن مي شود ، مسير دست يابي به آن معلوم مي گردد . هرچه تصور تجسم شما از هدف و مطلوبتان دقيق تر باشد ، روش دستيابي به آن بهتر قابل درك خواهد بود . 
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
« سعدي »
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1385 توسط  |
رمز موفقيت
 
ديروز را رها كنيد و مترصد هدف هايي شويد كه توانايي هاي خلاق شما را آزاد مي كند . به پيشواز حركت به سوي زندگي بهتر برويد . تا حد امكان خودتان باشيد ، از خود كمتر انتقاد كنيد . از منفي بافي بپرهيزيد . به خودتان كمك كنيد تا امروز زندگي بهتري داشته باشيد اعتماد و اطمينان ناشي از موفقيت هاي گذشته را در ذهن خود زنده كنيد .
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1385 توسط  |

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

 

1. «روز رستاخيز» روزي است كه مسلّماً واقع مي‏شود.


2. چه روز واقع شدني‏!


3. و تو چه مي‏داني آن روز واقع شدني چيست‏؟!


4. قوم «ثمود» و «عاد» عذاب كوبنده الهي را انكار كردند «و نتيجه شومش را ديدند».


5. امّا قوم «ثمود» با عذابي سركش هلاك شدند.


6. و امّا قوم «عاد» با تندبادي طغيانگر و سرد و پرصدا به هلاكت رسيدند،


7. «خداوند» اين تندباد بنيان‏كن را هفت شب و هشت روز پي در پي بر آنها مسلّط ساخت‏، «و اگر آنجا بودي‏» مي‏ديدي كه آن قوم همچون تنه‏ هاي پوسيده و تو خالي درختان نخل در ميان اين تند باد روي زمين افتاده و هلاك شده‏اند.


8. آيا كسي از آنها را باقي مي‏بيني‏؟!


9. و فرعون و كساني كه پيش از او بودند و همچنين اهل شهرهاي زير و رو شده [= قوم لوط] مرتكب گناهان بزرگ شدند،


10. و با فرستاده پروردگارشان مخالفت كردند؛ و خداوند «نيز» آنها را به عذاب شديدي گرفتار ساخت.


11. و هنگامي كه آب طغيان كرد، ما شما را سوار بر كشتي كرديم‏،


12. تا آن را وسيله تذكّري براي شما قرار دهيم و گوشهاي شنوا آن را دريابد و بفهمد.


13. به محض اينكه يك بار در «صور» دميده شود،


14. و زمين و كوه ‏ها از جا برداشته شوند و يكباره در هم كوبيده و متلاشي گردند،


15. در آن روز «واقعه عظيم‏» روي مي‏دهد،


16. و آسمان از هم مي‏شكافد و سست مي‏گردد و فرو مي‏ريزد.


17. فرشتگان در اطراف آسمان قرار مي‏گيرند «و براي انجام مأموريتها آماده مي‏شوند»؛ و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آنها حمل مي‏كنند.


18. در آن روز همگي به پيشگاه خدا عرضه مي‏شويد و چيزي از كارهاي شما پنهان نمي‏ماند.


19. پس كسي كه نامه اعمالش را به دست راستش دهند «از شدّت شادي و مباهات‏» فرياد مي‏زند كه‏: « (اي اهل محشر!) نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد!


20. من يقين داشتم كه «قيامتي در كار است و» به حساب اعمالم مي‏رسم‏.»


21. او در يك زندگي «كاملاً» رضايتبخش قرار خواهد داشت‏،


22. در بهشتي عالي‏،


23. كه ميوه هايش در دسترس است.


24. «و به آنان گفته مي‏شود:» بخوريد و بياشاميد گوارا در برابر اعمالي كه در ايّام گذشته انجام داديد!


25. امّا كسي كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند مي‏گويد: «اي كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمي‏دادند.


26. و نمي‏دانستم حساب من چيست‏!


27. اي كاش مرگم فرا مي‏رسيد!


28. مال و ثروتم هرگز مرا بي‏نياز نكرد،


29. قدرت من نيز از دست رفت‏!»


30. او را بگيريد و دربند و زنجيرش كنيد!


31. سپس او را در دوزخ بيفكنيد!


32. بعد او را به زنجيري كه هفتاد ذراع است ببنديد؛


33. چرا كه او هرگز به خداوند بزرگ ايمان نمي‏آورد،


34. و هرگز مردم را بر اطعام مستمندان تشويق نمي‏نمود؛


35. از اين رو امروز هم در اينجا يار مهرباني ندارد،


36. و نه طعامي‏، جز از چرك و خون‏.


37. غذايي كه جز خطاكاران آن را نمي‏خورند.


38. سوگند به آنچه مي‏بينيد،


39. و آنچه نمي‏بينيد،


40. كه اين قرآن گفتار رسول بزرگواري است‏،


41. و گفته شاعري نيست‏، امّا كمتر ايمان مي‏آوريد!


42. و نه گفته كاهني‏، هر چند كمتر متذكّر مي‏شويد.


43. كلامي است كه از سوي پروردگار عالميان نازل شده است‏!


44. اگر او سخني دروغ بر ما مي‏بست‏،


45. ما او را با قدرت مي‏گرفتيم‏،


46. سپس رگ قلبش را قطع مي‏كرديم‏،


47. و هيچ كس از شما نمي‏توانست از «مجازات‏» او مانع شود.


48. و آن مسلّماً تذكري براي پرهيزگاران است.


49. و ما مي‏دانيم كه بعضي از شما «آن را» تكذيب مي‏كنيد.


50. و آن مايه حسرت كافران است.


51. و آن يقين خالص است‏.


52. حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح گوي.


راست گفت خداوند بلند مرتبه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مهر 1385 توسط  |

سوره ذاریات آیه 56

 *من جنّ و انس را نيافريدم جز براي اينكه عبادتم كنند «و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند»*